دیگه ناشُم به کعله، مرثیه ی خان نیست، ارثیه ی ماست
مدت ها بود و هست که پس از فروش قطعه ای از قلعه ی شاه منصور خان به یکی از همشهریان بعضی به فکر افتادند که ای بابا! اینجا جزو آثار تاریخی است و تحت حمایت میراث فرهنگی و بدوبدو هجوم بردند و ثبتش کردند. میراث هم که کاملاً آماده ی ارثیه برداری، با آغوش باز این عشق را بوسید و به قفسه ی بایگانی آویخت تا شاید وقتی دیگر…!
حرکت خوبی بود آن همشهری را بلند کردند و سر جای خود نشاندند که کسی هوس خان و خان بازی به فکرش خطور نکند. اما نتیجه چه شد؟ قلعه فقط به گِل نشست. مکان عزیزی برای فضله ی چهارپایان شد و جای دنج ماران بی گنج و گاهی معاتید گرامی که سرپناهی امن می خواستند و کجا سقفی بلندتر از قلعه ی خان! سقفی که روزگاری آرزوی همگان بود.
آنقدر از آن سالی که آن همشهری هر کاری کرد و خان نشد گذشته که اگر او خان شده بود بود، حتی با وجود حضرت تحریم تا الان قلعه را ساخته بود حتی اگر هر یک ساعت، به اندازه ای که ما با واتساپ ور می رویم او یک خشت روی هم می گذاشت!
مدتی هم البته نیامدگی، شرمنده من فارسیم خوب نیست، منظورم همان نمایندگی است، خلاصه از سوی میراث آنجا دایر کردند. نمایندگی که نه آبی داشت و نه حتی تابلویی و نه کسی آدرسی از آن داشت و نه ارباب رجویی داشت و… عطایش به لقایش بخشیده شد.
گذشت و گذشت و در دولت محمود علیه السلام اصلاً تفکّرات کاملا هسته ای شد و لایه ای بی اهمیّت مثل فرهنگ و میراث فرهنگی و بناهای تاریخی و… کنار زده شد. آنقدر هسته ها هسته شدند که هنگام خرما خوردن می ترسیدیم نکند بوی هسته ی خرما در شکممان غنی شود و مجبور باشیم از ترس فضولات هسته ای و گازهای گلخانه ای و متعاقب آن طرد از سوی وزیر خانه داری ((شب را به بوستان یکی از دوستان اتفاق مبیت)) افتیم.
بی خانمان شدیم و حسابهایمان ته کشید و دیگر نایی نبود تا کاری برای میراث کنیم. یعنی اصلاً میراث دیگر دستی برای سرمایه درمانی نداشت.
الحمدلله آن هم اگر چه نه به خیر، ولی گذشت و تدبیر چنان نمود که کلید امیدی پیدا شود و قفل های زنگ زده را وا کند. با وجود حسین خان جوهری که الحق والانصاف تنها کلید ساز مشهور ماست، ایشان قابل ندانستند و حسن را جایگزین خود کردند و ایشان، -روحی فداش- به سراغ بزرگترین قفل رفت، قفلی که در دوره ای شاه کلیدش دست شاه دزدها بود و پس گرفتنش مشکل. اما دست به کار شد و کلیدی نو از نوع عقلانیت ساخت تا گره ای که با دست باز میشد را به دندان نفشرد که افشردنش همان فشردن گلوی ما بیچارگان بود.
خدا را شکر، این هم به خیر و خوبی در گذر است. حالا کم کم سرمایه درمانی ها آغاز شده و آبشخورها جوشیدن گرفته و امیدوارم قبل از رسیدن آب چشمه ساران زلال ملّی به آبادی ها جهت آبادانی، شترسوارهای دولا دولا باعث نشود سهم آب آبادانی را به شترها بدهند. چرا که تا آنها سیر شوند، هیچ معلوم نیست که یوسفی پیدا نشود تا خواب هشت سال قحط سالی دیگری را تعبیر کند!
به هر حال، این دست دست کردن ها هیچ توجیهی ندارد. تا آنجا هم که بنده خود در جریانم، قرار بود میراث فرهنگی طی قرار دادی مبلغی نزدیک به صد میلیون به شهرداری و شورای شهر شبانکاره بدهد تا فاز اول تعمیرات آغاز شود اما با وجود گذشت هشت ماه از آن دیدار تاریخی، هنوز هیچ سررسیدی امضا نشده.
بعضی میگویند اصلاً بعضی ها دچار تفکّراتی واپسگرا شبیه آنکه میخواست سالها پیش تخت جمشید را ویران کند هستند و به بهانه ی اینکه زمانی خان آنجا زندگی کرده دوست دارند سر به تن خشت خشت این قلعه نباشد و به این ترتیب با باد و باران جهت تخریبش همداستان هستند. حالا من مانده ام که اولاً مگر ویرانگرتر از اسکندر و اصلاً اسکندرتر از ویرانگر سراغ داریم؟ و ثانیاً، این خشکسالی ها و نبود نزولات آسمانی در حمایت از قلعه ی خان و ناراحتی از دست آن بعضی ها نبوده؟
کمی جدی شویم، البته جدی بودیم. طنز از جدی هم جدی تر است.
عهههههههرض کنم که امروز نه خانی هست و نه خان بازی. همانطور که نه جمشیدی مانده و نه شاپوری و نه قزل ارسلانی که سر به گردون می سایید. ولی آنچه بازمانده برای من و توست. ظرفیت هایی است که اگر به قابلیت هایش توجه شود و با برنامه ریزی صحیح چشم اندازی برایش تعریف شود، چه از نظر جذب گردشگر، چه اشتغال زایی، چه ایجاد مرکزی فرهنگی و…میتواند چند قدم شبانکاره را روبه جلو ببرد و توسعه ی همه جانبه ی شهر را رونقی تازه ببخشد.
به شکل و شمایل بد و بازیافتی قلعه هم اگر نگاه کنیم، جلوه ی بسیار بدی به شهر داده. مخصوصاً اینکه در کنار یکی از شلوغ ترین مکانهای شهر است.
اگر واقعا قرار است کاری زیرساختی برای شبانکاره انجام شود، بسم الله!
من نمیدانم هنوز گیر کار کجاست و مسولین باید این مطالبه را پیگیری کنند. تنها کاری که از دستم برمی آید می توانم قول دهم اگر قرار به ساخت قلعه شد، اولاً هیچ وقت ترانه ی دیگه ناشُم به کهله را گوش نگیرم و یک تار مو روی کلّه ی غلامرضا وزان و امید غضنفر که این شعر را سروده باقی نگذارم و ثانیاً جهت خشت زنی و کارگری دربست به اتفاق دوستان بلند قد و بلند همّتم در خدمتشان باشیم. با کمترین خسارت احتمالی، بدون بیمه حتی بدون شرط نون کُمی!
چاکریم!



![۲۰۱۵۰۱۲۷_۱۶۰۵۱۳ [۱۶۰۰x1200]](http://pasaru.ir/wp-content/uploads/20150127_160513-1600x1200.jpg)
![۲۰۱۵۰۱۲۷_۱۶۱۱۳۴ [۱۶۰۰x1200]](http://pasaru.ir/wp-content/uploads/20150127_161134-1600x1200.jpg)
![۲۰۱۵۰۱۲۷_۱۶۱۷۳۴ [۱۶۰۰x1200]](http://pasaru.ir/wp-content/uploads/20150127_161734-1600x1200.jpg)
![۲۰۱۵۰۱۲۷_۱۶۱۸۳۵ [۱۶۰۰x1200]](http://pasaru.ir/wp-content/uploads/20150127_161835-1600x1200.jpg)
![۲۰۱۵۰۱۲۷_۱۶۱۹۱۲ [۱۶۰۰x1200]](http://pasaru.ir/wp-content/uploads/20150127_161912-1600x1200.jpg)
![۲۰۱۵۰۱۲۷_۱۶۲۴۳۰ [۱۶۰۰x1200]](http://pasaru.ir/wp-content/uploads/20150127_162430-1600x1200.jpg)
















![۲۰۱۵۰۱۲۷_۱۶۲۲۳۸ [۱۶۰۰x1200]](http://pasaru.ir/wp-content/uploads/20150127_162238-1600x1200.jpg)
با سلام خدمت همشهريان گرامي و دیگر كاربران عزیز